ذبيح الله صفا

123

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بعاقبت وخيم دچار شد و اگرچه پادشاهان زورمندى با آنان عناد ورزيدند ليكن هريك به نحوى از ميان رفتند چنان كه « در ايام ماضى يعقوب ليث صفارى قصد خليفهء عهد كرد و با لشكر انبوه متوجه بغداد شد ، به مقصد نارسيده از درد شكم جان بداد ؛ و همچنين برادرش عمرو عازم شد ، اسمعيل بن احمد سامانى او را گرفته و بند كرده ببغداد فرستاد تا خليفه آنچ مقدور قضا بود بر وى براند ؛ و بسا سيرى با لشكرى گران از مصر ببغداد آمد و خليفه را بگرفت و در حديثه محبوس گردانيد و در بغداد دو سال خطبه و سكّه بنام مستنصر كرد كه در مصر خليفهء اسمعيليان بود ، عاقبت طغرل بيك سلجوقى را خبر شد ، از خراسان روان شد و با لشكر جرّار قصد بساسيرى كرد و او را بگرفت و بكشت و خليفه را از حبس بيرون آورد و ببغداد آورد و بخلافت بنشاند ؛ و سلطان محمد سلجوقى نيز قاصد بغداد شد ، از راه منهزم بازگشت و در راه نماند ؛ و محمد خوارزمشاه به قصد قلع اين خاندان لشكرى بزرگ آورد ، از اثر خشم خداى در گريوهء اسدآباد ببرف و دمه گرفتار شد و اكثر لشكر او تلف شدند و خايبا خاسرا مراجعت نمود و از جدّ تو چنگيز خان در جزيرهء آبسكون ديد آنچ ديد . پادشاه را قصد خاندان عباسى انديشيدن مصلحت نباشد ، از چشم بد روزگار غدّار بينديش ! » « 1 » بعد از اسارت خليفه هم اهل سنّت هنوز در تصور خود بر غير قابل تعرض بودن خلفاى عباسى باقى بودند و مىگفتند كه « اگر هلاگو خون اين خليفه بر زمين ريزد او و لشكر كفّار مغل در زلزله به زمين فروشوند ، او را نبايد كشت . . . هلاگوى ملعون ترسيد كه اگر خليفه زنده بماند ، خروج مسلمانان شود و اگر بتيغ كشته شود چون خون او بر زمين برسد زلزله در زمين افتد و خلق هلاك شوند . قصد كشتن امير المؤمنين بنوعى ديگر كرد ، بگفت تا او را در محافظت جامخانه پيچيدند و لگد بر تن مبارك او زدند تا هلاك شد » « 2 » و حتّى حسام الدين منجم هلاگو هم همين سخنان را تكرار كرد و پيش‌بينى شش آفت را

--> ( 1 ) - جامع التواريخ ص 704 - 705 . ( 2 ) - طبقات ناصرى ص 708 .